تبليغاتX
شب مهتاب
شب مهتاب
قسمت هفتم
وقتی بیدار شدم یه یادداشت روی میز بود. مثل اینکه بالاخره نوبت ما هم شد.
وسائلمو جمع کردم و گذاشتم کنار اتاقم روی ميز. نميدونم مقصد بعدی کجاست
ولی اميدوارم جای بعدی ديگه پنجرش رو به يه صحرای برهوت باز نشه.
خوبيش اینه که فراموش ميکنم. دلم ميخواد همه چيزهايی که از ياد بردنشون
کار سختی رو فراموش کنم. کاشکی 1319 هم با من بياد. دوست خوبيه يا بهتر
بگم همدم خوبيه...

(پايان بخش اول)امين.
-----------------------------------

نميدونم قبلا گفتم يا نه ولی داستان سه بخش داره که بخش
اول اگه خدا بخواد تموم شد! و از پست بعد بخش دوم شروع ميشه ;)
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط امین  |