تبليغاتX
شب مهتاب
شب مهتاب
داستان
همون جوری که قبلا هم گفتم چند وقتی هست که تو فکر نوشتن يه داستان
کوتاهم، چند برگی هم نوشتم ولی خوب ميدونم که اونقدر پايه نيستم که بشينم
اول همشو تموم کنم بعد اینجا بنويسمش این بود که برای اینکه انگيزه ای برای
تموم کردنش داشته باشم ميخوام شروع کنم به نوشتنش اینجا و از امروز...

قسمت اول:

مثل اینکه بالاخره نوبت ما هم رسيد. از قرار معلوم وقتی من خواب بودم
لباس هامو جمع کردن و گذاشتن کنار اتاقم روی ميز. بايد کم کم خودمو
آماده ی يک سفر جديد کنم... نميدونم مقصد بعدی کجاست
يه زندان ديگه يا اعدام. فرق چندانی هم نميکنه آخر هر دو يه چيزه!
مهم اینه که از اینجا ميرم فقط يه بدی داره اونم فراموش کردن.
فراموش کردن همه ی چيزهايی که به خاطر سپردنشون کار آسونی نبوده
کار آسونی نيست. ولی خوب آدم بعضی وقتها مجبور ميشه فراموش کنه.
فکر ميکنم 1319 با من خواهد اومد حداقل ميدونم به او هم گفته بودن که
وسايل شو جمع کنه.دوست خوبيه يا بهتر بگم همدم خوبيه. جز معدود ادمای
درست حسابی این زندان لعنتی بود.

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط امین  |