تبليغاتX
شب مهتاب
شب مهتاب
عاشقانه
خوب من امروز ميخوام يک درام کوتاه عاشقانه بنويسم!
ميخوام ببينم ميتونم يا نه :)

از پله ها که بالا ميرفت چشمش به کسی افتاد که در بالای
پله ها منتظرش ایستاده بود.
توی نگاهش همه سالهايی که انتظارش را کشيده بود ميشد
ديد. و روی لبهاش خنده ای به نشانه ی تشکر...
توی اون جشن چيزی نميشنيد غير حرفای او و چيزی نميديد
جز خود او. آری داشت بهترين لحظه های زندگيشو تجربه ميکرد.
وقتی از پله ها پايين ميرفت به خيلی چيزا فکر ميکرد ولی هرگز
این فکر به ذهنش خطور نکرد که شايد این آخرين باری بود که ...

امين.
------------------------------------
چرا این مدّت من وبلاگ هر کسی را که سر ميزدم آپديت نشده بود؟

------------------------------------
راستی من جا داره به برادر دينی خودم مهندس کيا تبريک بگم که
ماشين خريده! چقدرشو از خودش بپرسيد! من نميدونم :))

------------------------------------
-ميدونم٬ نميتونم ...
-نميدونم ...
-يعنی...؟
-آره!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط امین  |