سلام
من خيلی به این فکر کردم که دوستی به چه چيزهايی بستگی داره
مثلا چرا يک دوستی چند ساله به خاطره يه حرفه کوچيک به هم ميخوره!
این چيزيه که من حدود سه ساله که دارم بش فکر ميکنم! فکر کنم ميشه
يه چيزی به عنوان پايداری دوستی تعريف کرد و برای هر کسی بش يه عددی
را نسبت داد!
امروز داشتم وبلاگ
سلمان را ميديدم و همچنين وب سايتش را. دوستی من
با سلمان طولانی ترين دوستی که داشتم. فکر کنم امسال هفتمين سالش
باشه. این عکسا را تقريبا چهار ماه پيش که اومده بود تگزاس گرفتيم. لينکشو
هم از وب سايت خودش برداشتم. يادم اون روز توی قايق حرفای مهمی زديم!
يادته؟ ولی زياد به درد نخوردن . چندی بعدش خيلی چيزا عوض شد...
/images/austin_kayaking_2.jpg)
/images/austin_kayaking_1.jpg)
امين.
-------------------------------------------------------
الان دو سال ميشه که ميخوام يه داستان بنويسم و همش هی پشت
گوش انداختم البته این پشت گوش انداختن اصلا بد نبوده چون الان که فکر
ميکنم ميبينم چيزای بيشتری برای نوشتن دارم. بالاخره امروز شروع کردم
به نوشتنش. تصميم دارم به يک جايی که برسه بذارمش توی وبلاگم و البته
دارم يه جوری مينويسم که بشه این کار رو کرد!
يادمه سال اوّل که اومده بودم دانشگاه يکی به من گفت که ادبياتت بايد
خوب باشه!!! خوب حالا امتحان ميکنيم... هرچند بهتره پيشاپيش بگم هدف
من از این داستان بيشتر تعريف کردن يک قصه خيلی مهم تا نوشتن يک داستان
ادبی!!!
2
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط امین
|