سلام
ميخواستم اینجا يه پست ديگه که تدرک ديده بودم بذارم ولی بعد از خوندن
وبلاگ
حسام تصميم گرفتم يه نامه سر گشاده به اون بنويسم!!!
حسام فکر کنم ميتونم کاملا درک کنم چی ميگی. وقتی بابا زنگ زد به من
گفت دعوتنامه داری کلی دلم ميخواست خودم را توی اون لباسی که
يک عمر تن ملّت ميديدم و مسخرشون ميکرديم ببينم.
بقول تو شايد نه برای لباسش بيشتر برای تجديد خاطره و شايد
بيعت با دوستانی که يک عمر باشون زندگی کردم. شايد ميخواستم
بگم : آره ما همگی با هم بوديم. با هم بزرگ شديم و...
و اینم که ميگی هيچ کسی نيومده بود هم قابل درک است. از لشکر
۱۸۰ نفری برق ورودی ۸۰ فقط ۷ نفر! خيلی حرف.
اولين روز ورود به دانشگاه را يادت مياد؟ من مطمئنم که هر کدوم از ما با
يک ديد وارد اون دانشگاه شده بوديم. هر کسی رو که ميديديم سعی
ميکرديم هر چه سريع تر يه برداشت از خصوصيات اخلاقيش داشته باشيم.
امروز وبلاگ
مروتی را ميخوندم و توی پيام هاش
احسان شفيعی حرف خوبی
زده بود. آره ما همه زندگی را خيلی آسون ميديديم و اومده بوديم که درس
ياد بگيريم. شريف نه به تو و نه به من و نه به خيلی های ديگه درس ياد نداد
{بر عکس چيزی که تصور ميشه!} ولی به همه ی ما گوشه های بزرگی از
زندگی را نشون داد.
ما همه يه جورايی به ديدن همديگه عادت کرده بوديم
هرچند اگه همديگه را چند ماهی يک بار ميديديم. ولی ميدونستيم که هروقت
بخواهيم ميتونيم در جمعی که دوست داريم قرار بگيريم.
آره الان منم اعتراف ميکنم که زندگی سخت.
و البته دوری هم سختترش ميکنه.
حسام جداً من اگه خودم توی اون جشن نبودم ولی ميدونم دلم و يادم
اونجا بوده.
من خودم اینجام ولی به ياد خيلی از خاطره ها که اینجا نيستند.
آره منم خيلی چيز ها را توی اون تهران بزرگ جا گذاشتم و شايد خيلی
چيزها را برای هميشه. به قیمت یاد گرفتن یک گوشه دیگر از زندگی!
به اميد روزی که باز هم بتونم در اون جمع و با اون افرادی که دوست دارم
باشم و باشيم.
امين.
2
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط امین
|