تبليغاتX
شب مهتاب
شب مهتاب
شکارچی
سلام

این پست در ارتباط با پست دوست عزيزم احسان ميباشد
و سعی کردم به سبک خودش بنويسم :

شکارچی نگاهی به گوزن مادر انداخت.
تفنگش را به سوی او نشونه گرفته بود و منتظر بود
بچه گوزن شير خوردنش تمام شود تا شليک کند.
همچنان که داشت به شير خوردن بچه مينگريست
صدای شليک شنيد.
بچه گوزن فرار کرد و مادر به زمين افتاد.

{این جمله زيادی ولی بخاطر اینکه بعضی ها ممکن منظورم را
نفهمن ميگم}
آری اکنون سگ شکارچی ديگری به سمت گوزن ميدويد.

امين.
2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط امین  |