سلام
يه چيزی من بايد بگم. من وبلاگ همه ی دوستان رو هميشه ميخونم
فکر نکنيد من وبلاگ نميخونم ! :)
ولی يه چيزی که چند هفته ی پيش توجهم رو جلب کرد این بود که
چرا بعضی از آدما اینقدر بی جنبه اند؟
من واقعا نميدونم چی باعث ميشه اینقد زود همه چيز رو فراموش کنيم؟
آدمايی که يکی دو ساله اومدن اینجا چرا بايد اینقدر زود به همه چيز پشت
کنن؟ و جالبی اینجاست که همونهايی که بيشتر به يه چيزی گير ميدن
تا قبل از اینکه بيان اینجا اوضاع خدشون توی ایران از همه بدتر بوده!
(و البته هم چنين هم هست!)
کی ميخواهيم يه چيزايی رو ياد بگيريم؟
اینا گفتم چون از يکی از نوشتها خيلی ناراحت شدم!بگذريم.
و اما این هفته منم ميخوام يه چيز درست حسابی بذارم توی وبلاگ.
من این شعر رو خيلی دوست دارم:
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
حميد مصدق
{به نظر من بهتره اونهايی که از اون نظرات خودپسندانه
ميدن هم يکم به این قضيه يه جوره ديگه ای فکر کنن!
کلا این مشکل تو ی همه ی ادما هست ¡ همه ی ما دنيا رو
فقط از چشمای خدمون ميبينيم}
امين
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط امین
|