شعر
سلام
مثل اینکه يک سری از بچه ها دست به شعر شاعری زده اند!
و از آنجا که ما هم کارمون فقط تقليده!
بهتر ديدم که منم يه شعر بگم !
داستانم سرد است
نه از جمع گرم دوستان خبری دارم
و نه از گرمی جمعشان
بچه ها نميدونم جای من اونجا خاليه يا جای شما اینجا!
ولی پازل زندگيم اینجا تکه های زيادی کم داره
{معنی شعر :
اینجا هوا خيلی سرد شده و هيچ دوستی اینجا نيست که خونش
بخاری داشته باشه جمع بشيم ورق بازی کنيم!
البته اینجا کسی هم پايه ی ورق نيست!
نميدونم اونجا
شما 3 نفرين يا من اینجا 1 نفرم!
در ضمن از بسته ی ورقم يه سريش گم شده!}
خوش باشين
امين
2
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط امین
|