تبليغاتX
شب مهتاب
شب مهتاب
قسمت ششم
سروصدای ماشينهای بيرون داره اعصابمو خرد ميکنه.
سر نهار بچه ها گفتن 3027 پرواز کرد. هيچ کسی نميدونست کجا رفته
1319 ميگفت خيلی دوست داشت يه روزی رويه ميزش يه نامه ببينه
که براش نوشته باشن " لوازمت رو جمع کن و آماده رفتن شو".
من به يادش این ياد داشت رو نوشتم و روی ميزم گذاشتم.

----------------------------------------------
بالاخره این ترم لعنتی ما هم به اتمام رسيد! همين 8 ساعت پيش!
خلاصه امدم يه سری به اینجا بزنم و ادامه داستان رو مرقوم کنم...

امین
2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط امین  |