قسمت سوم
ديروز سر ناهار 4212 ظرف غذاشو پرت کرد تو صورت جلوييش
و اتفاقی که انتظارشو داشتم افتاد؛ 3 تا ريختن رو سرش و بردنش بيرون..
امروز ديگه سر ناهار نديدمش.
الان هم 3027 اونقدر از صبح تا حالا صدای مرغ و موش و خروس در آورده
که سرم داره از جا ميکنه. البته خيلی سخته که بدونی که قراره تا آخر
عمرت اینجا باشی يه روزی هم نوبت من ميشه دير يا زود...
2
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط امین
|