جوی آب
در گزاری بر لب جويی نشسته ام و به برگهای درختانی مينگرم که
که روی آب شناورند ميرقصند و مسيری را در پيش گرفته اند که خودشان
هم از سرانجامش بيخبرند.
بعضی وقتها دلم ميخواد داد بزنم به داد خواهی از همه ی اونايی که
هرگز داد نزدند. دلم ميخواد به زمين و زمان گير بدم. و الان فکر ميکنم
شايد این برگها هم در حال دست و پا زدنند و من فقط برداشت ميکنم
که دارن روی آب ميرقصند. شايد اينها هم برای رهايی از دست این
مسير و عوض کردن مسيرشون دارن فرياد ميزنند ولی افسوس . . .
امين.
-------------------------------------
ديروز تولد موتزارت بود و به این مناسبت من يه اپرا رفتم.
ميتونم بگم خيلی جالب بود برام.
-------------------------------------
استاد موسیقی خوبی شدن کار سختیه. . .
من در این اشک حاصل يک عمر را ميبينم
---------------------------------------
پست خاص.
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط امین
|
سفر
روزهای آخريه که ایرانم.
پروژه ی ليسانسم را تازه تحویل دادم. تازه ميتونم حس کنم که وقتم مال
خودمه. ولی خوب تو این دو هفته باقی مونده حتما يک هفته بايد
برای شهرکرد وقت بذارم و يک هفته هم برای ترکيه که ويزا را
دريافت کنم. کلی کار انجام نداده. کلی حس ناتمام...
هر روز ميگذره به خداحافظی نزديکتر ميشم آره منم دارم مسافر
ميشم. همه ميگن زود برميگردی ولی من که ميدونم به ازای هر يک
روزی که نباشم يک روز را از دست دادم...
روزهای سختيه با هرکسی که خداحافظی ميکنم بعدش يه فصل
گريه همراهيش ميکنم...
امين.
-----------------------------------------
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنيست
2
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط امین
|
امروز
اوّل از همه بايد بگم امروز با این آهنگ خيلی حال کردم
اینجا هم متنشه اگه بخواهيد ميتونيد بخونيد.همونطوری که در آهنگ اومده يه
فال حافظ گرفتم که خوشبختانه
خوب اومد و احتياج به خود کشی نشيد
! :)و در نهايت بايد بگم دو تا پست در قسمت
پست خاص گذاشتم !!
امین.
--------------------------------------------
بابا حسام نابود کردی....
-------------------------------------------
اینم آهنگ و حس و حال امروزم...
2
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط امین
|
برف
تا حالا شده بشينيد پشت پنجره و نشستن دونه های برف رو
روی همديگه ببينيد؟ چقد آروم آروم و بدونه هيچ سرو صدايی
این اتفاق ميفته.
روزهايی که خيلی برف داره ميباره و مدرسه ها تعطيل ميشن
چقدر خوبه چون سر و صدای ماشين خيلی کم
ميشه و اگه صدايی بشنوی معمولا صدای بازی بچها توی کوچه
است...
توی خونه ی گرم نشستی و داری از پنجره باريدن برف سرد را
نگاه ميکنی...
آسمون کاملا سفيد و همينجوری که بالا رو ميبينی توی سفيدی
به صورت ناخوداگاه بلور سفيد رنگ را تعقيب ميکنی... آروم آروم
مياد پايين و بدون سر و صدا روی سفيدی محو ميشه...
بعد چندين دقيقه ميبينی که همه جا سفيد پوش شده..
چقدر زيبا...
امين.
------------------------------------------
تا حالا شده توی يک سرمای -50 درجه گير کنيد.. چشماتون
هيچی نميبيينی غيره رنگ لعنتی سفيد. انگار تا بينهايت را سفيد
رنگ کردند. ایندفعه ديگه از بلورهای زيبای برف خبری نيست الان
رنگ سفيد ديگه رنگ قشنگی نيست هرچه بيشتر پيش ميرويد
سفيد به رنگ مرگ نزديکتر ميشه...
2
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط امین
|
تکامل
این یک جنبه از تکامله:
يک روز ميبينی بين يک سری دوست هستی که ميتونی خيلی باشون
راحت باشی.
روز بعد ميبينی که يک سری از اون دوستات با تو اونقدر راحت نيستن که
تو با اونا بودی!
فرداش دنبال کسی ميگردی که بتونه اونقدر که تو باش راحتی با تو راحت
باشه.
روز بعد ميبينی که بد جور بهش وابسته شدی!
و در روز آينده جدايی...
آری آدم وقتی بزرگ ميشه که دلش برای يک دوستی بچه گونه تنگ بشه.
امین.
2
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط امین
|