تهران جذاب (ادامه)
سلام
این پستی رو که گذاشته بودم برداشتم به چند دليل
1) از نوشته های خودم نبود و دلم نميخواست اینجا باشه!
من فکر ميکردم برای همه قابل دست رسی نباشه ولی اميرحسين
گفت مثله اینکه از نوشته های ابرهيم نبوی. در نتيجه دليلی نداره
توی وبلگ من باشه!
2) خيلی طولانی بود.
3) هيچ کدام!
4) هر سه مورد درست است!
امين
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط امین
|
خورشيد
سلام بچه ها
والا من بايد بگم از حسام يه خبرايی شد!
مثل اینکه خيلی سرش شلوغه و وقت خبر گرفتن از ما رو نداره!
راستی امروز ميخواستم يه چيز خيلی جالب براتون تعريف کنم
ولی هر چی فکر کردم چيزی به ذهنم نرسيد!
بايد ببخشيد!
و اما جمله ی خردمندانه و تفسير این هفته:
ستاره نقطه ی روشنيست در دل تاريک شب
هر چه ستاره ها بيشتر و پر نورتر بشن شب روشن تر ميشه
ولی هيچ وقت شب روز نميشه!
و حالا تفسير:
مگه خورشيد هم ستاره نيست!
مگه روشنی روز از خورشيد نيست!
پس این چرت و پرت ها چيه من گفتم ...
موفق باشين!
امين
2
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط امین
|
خونه تکونی
سلام
يکم تکراری شده بود وبلاگ
يه دستی به سر و روش کشيدم !
راستی من از حسام هيچ خبری ندارم
فکر کنم مرده اگه خبری ازش دارين به منم بگيد.
امين.
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط امین
|
ديدگاه
سلام
يه چيزی من بايد بگم. من وبلاگ همه ی دوستان رو هميشه ميخونم
فکر نکنيد من وبلاگ نميخونم ! :)
ولی يه چيزی که چند هفته ی پيش توجهم رو جلب کرد این بود که
چرا بعضی از آدما اینقدر بی جنبه اند؟
من واقعا نميدونم چی باعث ميشه اینقد زود همه چيز رو فراموش کنيم؟
آدمايی که يکی دو ساله اومدن اینجا چرا بايد اینقدر زود به همه چيز پشت
کنن؟ و جالبی اینجاست که همونهايی که بيشتر به يه چيزی گير ميدن
تا قبل از اینکه بيان اینجا اوضاع خدشون توی ایران از همه بدتر بوده!
(و البته هم چنين هم هست!)
کی ميخواهيم يه چيزايی رو ياد بگيريم؟
اینا گفتم چون از يکی از نوشتها خيلی ناراحت شدم!بگذريم.
و اما این هفته منم ميخوام يه چيز درست حسابی بذارم توی وبلاگ.
من این شعر رو خيلی دوست دارم:
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
حميد مصدق
{به نظر من بهتره اونهايی که از اون نظرات خودپسندانه
ميدن هم يکم به این قضيه يه جوره ديگه ای فکر کنن!
کلا این مشکل تو ی همه ی ادما هست ¡ همه ی ما دنيا رو
فقط از چشمای خدمون ميبينيم}
امين
2
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط امین
|
تفسير هفته
سلام
ببخشيد بابت دير جواب دادن به پيام ها.
من پيام های پست های "لينک" و "شعر هفته" و "امتحان" را تازه جواب دادم.
و امّا شعر این هفته:
این هفته يه شعر معروفی را ميخوام به نقد و برسی بذارم!
شعر:
چرا خورشيد می تابه- چرا ميلرزه زمين
که ورژن دوّمش اینه:
چرا خورشيد می تابه- چرا ميچرخه زمين- چرا ميلرزه تنم
خوب الان من ميخوام دليل به وجود اومدن این دو تا شعر رو براتون بگم:
اگه شما يه روز صبح امتحان داشته باشين و شب خوب نخوابين
صبح هم کلّه ی سحر با صدای پتک بيدار بشين و ببينين دارن ديوار
خونتون رو ميکنن ميفهمين که این شعر چقدر پر محتواست!
و امّا ورژن دوم مال وقتی که شما با این وضعيت برين سر امتحان!
و البته بعد از امتحان.
اینم از خاطره ديروز ما!
خوش و خرّم باشين.
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط امین
|
امتحان
سلام دوستان
بعضی ها تو وبلاگشون یه همچین جملاتی را زیاد مینویس
این هفته دو تا امتحان خیلی سخت دارم!
قول میدم در اولین فرصت به اینجا برسم!
هرکسی هم ندونه میگه وبلاگ یارو چقدر بیننده داره! :)
منم هستم! {تازه آهنگ رو هم که نو کردم (این یعنی اگه حواستون نیست
باشه! ) دلتنگی بسه. }
امین.
2
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط امین
|