خاطره
همونطوری که از حال و هوای وبلاگ (منظورم موزيکه!)مشخصه
امروز دلم بازم گرفت. برای همه اون چيزايی که توی ایران جا گذاشتم.
ميدونين ياد کوچه های طرشت افتادم که شبها هواش بوی برگ
درختا رو ميداد!
ياد گربه جلوی مغازه ی آقا علی که بچه ها دمشو کنده بودن!
ياد خونمون. کوچه ی جلوی خونمون که چقدر توش دوچرخه سواری کردم
ياد کوه های که رفتم. ياد هم اتاقيام که چقدر باشون اینورو اونور رفتيم.
ياد کوه های شهرکرد که با پسر خاله هام ميرفتيم.
ياد دوستايی که الان پيششون نيستم و حتّی نميدونم کجان.
فقط ميتونم بگم دوستان هر جا هستين خوش باشين و منم
خوبم با ياد گذشته ها.
قول ميدم هيچ وقت خاطره هام رو فراموش نکنم.
تيوپ سواری هام روی برف.
قايق سواری های توی خزر.
امين
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط امین
شعر هفته
طي خواسته هاي فراوان دوستان من تصميم گرفتم که
از اين به بعد يه پست به نامه "شعر هفته" توي وب لاگم قرار بدم.
و اما شعر اين هفته:
چنديست آسمان نباريده
به گمانم بخيل شده
و قصد شستن روح انسانها از گناهانشان را ندارد.
تفسير: اينجا هميشه توي اين ماه خيلي بارون ميومده ولي نميدونم
چرا امسال بارون نيومده هنوز .
ملتم مثل اينکه حموم نميرفتن که پول آبشون زياد نياد و با بارون خودشونو
مي شستن اينجوري که شده همه کثيف موندن!
امين.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط امین
|
لينک
سلام
من ديدم بعضی از بچه ها لينک به صفحه ها ی اینترنتی ميدن
حالا بريه بحث ها ی مختلف.
منم امروز تصميم گرفتم این کار رو انجام بدم.
امروز داشتم سرچ ميکردم!
يک دفعه با يک صفحه اینترنتی ربرو شدم
که خيلی خاص بود
دوست دارم از نظرات شما راجع به این
صفحه باخبر بشم!
http://www.ghodscity.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&p=1137#1137
جدا من از اینکه کشور ما در حال پيشرفته
(چشم حسود کور!) خيلی خوشحالم
اميدورم بازم شاهد پيشرفت های بيشتر باشيم!
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط امین
|
شعر
سلام
مثل اینکه يک سری از بچه ها دست به شعر شاعری زده اند!
و از آنجا که ما هم کارمون فقط تقليده!
بهتر ديدم که منم يه شعر بگم !
داستانم سرد است
نه از جمع گرم دوستان خبری دارم
و نه از گرمی جمعشان
بچه ها نميدونم جای من اونجا خاليه يا جای شما اینجا!
ولی پازل زندگيم اینجا تکه های زيادی کم داره
{معنی شعر :
اینجا هوا خيلی سرد شده و هيچ دوستی اینجا نيست که خونش
بخاری داشته باشه جمع بشيم ورق بازی کنيم!
البته اینجا کسی هم پايه ی ورق نيست!
نميدونم اونجا
شما 3 نفرين يا من اینجا 1 نفرم!
در ضمن از بسته ی ورقم يه سريش گم شده!}
خوش باشين
امين
2
نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط امین
|
جو سازی
سلام
دوستان بعضی از آدما هستن که دارن جو سازی ميکنن!
يکيشن فعلا هم خونه ای منه !
و هميشه خوابه! ولی تو وبلاگ اش نوشته
:
اینجا سخت است!
من هميشه درس ميخوانم! درس ها زياد است! و...
آقا خوبه من هميشه تو رو از خواب بيدار ميکنم بعد 15 دقيقه بعدش خوابيدی!
کجا درس ميخونی تو؟
در ضمن بهتره ترجمه ی جملات انگليسی وبلاگتو بنويسی
که آدمايی که مثل من انگليسيشون خوب نيست به آکسفورد پناهنده نشن!
خوش باشين
امين
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط امین
|
خاطرات گرداب (قسمت پانزدهم)
دوستان این 10 قسمت را من در گرداب نوشتم ولی مثل اینکه
خطوط بی سيم جواب ندادن!
به هر صورت اصلا جای نگرانی نيست مثل اینکه اصلا گردابی در
کار نبوده و به ما دروغ گفته بودند در هر صورت این قسمت آخر
قصه ی گرداب به حساب مياد پس بايد بگم:
قصيه ما به سر رسيد الاغه به خونش نرسيد!
(ادامه ی این شعر رو به دليل دوری از ایرن فراموش کردم از
دوستان خواهش ميکنم ياداوری کنند :)) }
امين
2
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط امین
|
خاطرات يک گرداب (قسمت پنجم)
این عکسا رو به خاطر پيشنهاد حسام که واقعا پيشنهاد
خوبی بود توی وبلاگ گذاشتم.
عکسا مال گردابی که قبلا بهتون گفتم توی قطب جنوب اومد!
امين


2
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط امین
|
خاطرات يک گرداب (قسمت چهارم)
من الان در گردابم و دارم با ريانه دستی (يا همون لپ تاپ) وبلاگم را مينويسم.
خدا رو شکر هنوز خطوط بی سيم جواب ميدن.
امين
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط امین
|
خاطرات گرداب (قسمت سوم)
دوستان من الان شنيدم که تا ساعاتی ديگر گرداب مياد.
من الان صداشو هم ميشنوم.
امين
2
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط امین
|
خاطرات گرداب (قسمت دوم)
اخبار ميگفت مثل اینکه يک گردابه مشابه این گرداب 200 سال
پيش در قطب جنوب امده و همه ادما رو کشته و از اون به بعد
هيچ کسی ديگه از ترس این گرداب در قطب جنوب زندگی نکرد!
امين
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط امین
|
خاطرات گرداب (قسمت اول)
شهر را همه خالی کردن ولی هيچ کسی نميدونه کجا بره ميگن هر
جايی بری گرداب مياد ميگيردت و ...
منم دارم دنباله جا ميگردم!
امين
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط امین
|
گرداب
سلام
من شنيدم يکی از دوستان در وبلاگش داستان يک هوراکن
(من چون زبانم خوب نيست نميتونم انگليسی شو درست بخونم!)
در تگزاس تعريف کرده که خيلی باعث رونق وبلاگش شده
این بود که منم تصميم گرفتم به خاطر رونق وبلاگم داستان
يک گرداب را در محل خودمون تعريف کنم البته
ما اینجا آب نداريم ولی ميگن این گرداب اونقدر خفنه که کاری
به آب نداره و مستقل از آب عمل ميکنه :)
امين
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط امین
|