آزاد ۱
جالبِ اگه چیزایی که در یه لحظه تو ذهنته رو بنویسی ولی
خیلی سخته چون آدم به ذهنش جهت میده! کلا میشه گفت
نشدنیه ولی من میخوام یه مدت تلاش کنم این کار رو انجام
بدم. اینجوری که یه آهنگی که در لحظه دوست دارم بشنوم
رو گوش کنم و هر چی به ذهنم میاد بنویسم...
برای امروز: اوج. ترس. ایمان. سجده. آزادی. شادی. زندگی. دام.
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط امین
|
بخش سوم
- دیروز توی روزنامه خوندم که یکی توی تیمارستان به صورت
نامعلومی روی پشت بوم یکی از ساختمونا رفته و پریده پایین
و خودکشی کرده.
- ها. راحت شده بابا...
(پایان داستان!)
------------------------------------
سلام و سال نو مبارک!
این داستان من یک سال و نیم طول کشید!!! من که خودم
باور نمیکنم...
2
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط امین
|
قسمت پنجم
امروز خیلی هوا خویه. وقتی اون بالا واساده یودم یه باد خنک
را رو صورتم حس میکردم. هوا بوی بهار میداد. اگه قول نداده
بودم تنها پرواز میکردم. الان دوباره برمیگردم. اومدم که عینکم رو
بردارم چون وقتی فاصله زیاد میشه چشمم خوب نمی بینه.
(پایان بخش دوم)
----------------------------------------------------------------------------
دنیا خیلی عجیبه! من هیچوقت نتونستم درست بفهممش. این
جالبه که حتی وقتی تو خوابی هم دنیای تو در جریانه! نه؟
امین
2
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط امین
|
قسمت چهارم
امروز بهشون گفتم که می خوام دوباره پرواز کنم. شاید یه وقتی رو انتخاب
کنم که همه باشن. "تی" میگفت اگه یه روزی پرواز کنه مستقیم میره بالای ابرها.
امروز که هوا خیلی خوب بود. اگه فردا هم مثل امروز باشه شاید فردا عصر
را انتخاب کنم.
امین.
2
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط امین
|
2 نکته
سلام
همین روزها تو فکر نوشتن دنباله داستان هستم ولی الان ۲ تا نکته یادم افتاد که حتما
باید بنویسم تا حداقل خودم یادم بمونه!
۱) ای خدا مگه من نگفتم اون وصل را هجران مکن؟
۲) بعضی از آدما هیچ وقت آدم نمیشن؟ (منظور من از آدم موجود پیچیده ایست که تعریفش ساده نیست!)
امین.
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط امین
|
قسمت سوم
از زمين که فاصله ميگيری همه چيز خيلی کوچيکتر به نظر ميرسه وقتی به
اندازه ی کافی فاصله گرفتی ميتونی بالهاتو باز کنی بدنتو رو به زمين جهت
بدی سرتو پايين بگيری و با سرعت بيای به سمت زمين. وای چه باد خنکی
به صورتت ميخوره. همه چيز با سرعت غير قابل باوری يک دفعه بزرگ ميشه.
خيلی هيجان انگيزه. وقتی به اندازه ی کافی نزديک زمين شدی بايد دوباره
شروع کنی به بال زدن.
وقتی داری دور ميشی تازه حال ميکنی. داری آسمونو نگاه ميکنی و به
سمت خورشيد پرواز ميکنی. حس ميکنی تا هرجاي که بخواهی ميتونی
بالا بری و هيچ محدوديتی نیست. وقتی از اون بالا پايين رو نگاه ميکنی لذت
ميبری. حس ميکنی همه ی زندگی اون پايينٍ و تو تک و تنها اون بالا، و از دور به
زندگی نگاه ميکنی. اونوقت ميفهمی چقدر زيباست لذت بردن از زندگی از دور.
امین.
2
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط امین
|
قسمت دوم
مطمئنا صدا مهمه. مثلا "قد قد" کاملا يه صدای زمينی. ميشه اسارت و تنبلی که از قانع شدن سرچشمه ميگيره رو درش حس کرد. اونقدر
سنگين که خودش کافيه تا نتونی پرواز کنی. ولی در عوض مثلا "کوَ کوَ
"خيلی سبُکه. رهايی درش موج ميزنه. کاملا مشخص که صدای
زمينی نيست. ممکن چند وقتی رو رو زمين طی کنه ولی بالاخره
پرواز ميکنه و دور ميشه. اینو بايد يادم باشه. "کوَ کوَ...
"
-----------------------------------------
بعضی وقتا آدم حرف زياد داره ولی کسی نيست که به حرفاش گوش کنه
.بعضی وقتا آدمی پيدا ميشه که به حرفات گوش کنه ولی حرفی برای زدن
باقی نمونده
.اخيرا به این نکته رسيدم که زندگی خيلی شبيه پوکر. در حقيقت پوکر
يه جورايی رياضی شده ی زندگيه.(با يه کم بزرگ نمايی
!)همونقدر که يه دست خوب ميتونه تو رو ثروتمند کنه همونقدر ميتونه
همه چيزتو ازت بگيره. ما هم هميشه در حال يادگرفتنيم. بايد ياد بگيريم
با هر دستی چجور بازی کنيم. خيلی وقتا بايد هزينشو بپردازيم. هميشه
هم بايد حواسمون باشه که ممکن کسی دست بهتر داشته باشه. ولی
يه فرق بزرگ اینجا وجود داره که این دو تا رو خيلی متمايز کرده
:پوکر تقريبا حافظه نداره و دست بعدی تو مستقل از دست فعليته ولی
متأسفانه (و يا خوشبختانه) زندگی با حافظست
...
2
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط امین
|
بخش دوم قسمت اول
اون نقطه رو نگاه ميکنی... بالهاتو باز ميکنی... شروع ميکنی به بال زدن...
بايد بشه. من مطمئنم صبح شد. نمیدونم چرا هيچ کسی باور نکرد حتی "تی".
این دفعه ميشه/ اون نقطه رو نگاه ميکنی... بالهاتو باز ميکنی... شروع به بال
زدن ميکنی.
نه نشد، دوباره/ اون نقطه رو نگاه ميکنی...
امین.
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط امین
|
قسمت هفتم
وقتی بیدار شدم یه یادداشت روی میز بود. مثل اینکه بالاخره نوبت ما هم شد.
وسائلمو جمع کردم و گذاشتم کنار اتاقم روی ميز. نميدونم مقصد بعدی کجاست
ولی اميدوارم جای بعدی ديگه پنجرش رو به يه صحرای برهوت باز نشه.
خوبيش اینه که فراموش ميکنم. دلم ميخواد همه چيزهايی که از ياد بردنشون
کار سختی رو فراموش کنم. کاشکی 1319 هم با من بياد. دوست خوبيه يا بهتر
بگم همدم خوبيه...
(پايان بخش اول)امين.
-----------------------------------
نميدونم قبلا گفتم يا نه ولی داستان سه بخش داره که بخش
اول اگه خدا بخواد تموم شد! و از پست بعد بخش دوم شروع ميشه ;)
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط امین
|
قسمت ششم
سروصدای ماشينهای بيرون داره اعصابمو خرد ميکنه.
سر نهار بچه ها گفتن 3027 پرواز کرد. هيچ کسی نميدونست کجا رفته
1319 ميگفت خيلی دوست داشت يه روزی رويه ميزش يه نامه ببينه
که براش نوشته باشن " لوازمت رو جمع کن و آماده رفتن شو".
من به يادش این ياد داشت رو نوشتم و روی ميزم گذاشتم.
----------------------------------------------
بالاخره این ترم لعنتی ما هم به اتمام رسيد! همين 8 ساعت پيش!
خلاصه امدم يه سری به اینجا بزنم و ادامه داستان رو مرقوم کنم...
امین
2
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:58 قبل از ظهر  توسط امین
|